تبلیغات
عطر لیمو

» احساس های هورمونی ... عمومی ,

: یکشنبه 13 آذر 1384 :

روز نوشت :

ـ ـ این روزها با ثبت نام برای شرکت در آزمون کارشناسی ارشد دو باره یاد خاطرات چند سال یا درست تر بگویم پنج سال پیش افتادم آن سال سال پشت کنکور بودن بود سالی که نمی دانم چند بار آهنگ علی کنکوری را گوش کردم  و چقدر احساس کردم به پایان دنیا رسیده ام !  حالا رسیدم به نزدیکی قله و کوه داره نفسهای آخرش رو می کشه ولی  اون چیزی که روبرومه و از این نقطه می تونم ببینم یک کوهستانه کوهستانی با قله های در مه فرو رفته هنوز هزاران قله برای فتح کردن باقی هست! و تازه اول راهه.

نوشته دوم : ( احساس های هورمونی)

احساس در کجای این دنیا ریشه داره ؟ دوست داشتن از کدام مادر متولد می شه؟ و عشق  اهل کدام قسمت از من و تو است ؟ گاهی فکر می کنیم کسی ناشناس در درون ما متولد می شود از درون چشم های ما نگاه می کند و تپیدن قلبمان را با ما شریک می شود این ناشناس این غریبه قریب از کجا از کدام سرزمین مسافر نا خواسته سینه کوچک ماست ؟  و سر انجام این مسافر چند وقت مهمان ماست؟
این سوال وقتی به ذهنم رسید که داشتم  سر انجام عشقهای آتشین رو می خواندم :
 
احساسات قدرتمندی كه در عشاق ایجاد می‌شود، به وسیله مولكولی به نام «عامل هرگز رشدنیافته» NGF تولید می‌شود؛ تحقیقات اخیر محققان دانشگاه «پاویا»ی ایتالیا، این نتایج را به دست داده است.دانشمندان ایتالیایی متوجه شدند كه میزان وجود NGF در خون 58 نفری كه به تازگی به طور دیوانه‌وار عاشق شده‌اند، بسیار بالاتر از میزان این مولكول در خون افراد مجرد یا افرادی است كه این رابطه عاشقانه را مدت زیادی است، دارا هستند.این در حالی است كه پس از گذشت یك سال، میزان «مولكول عشق» در خون آنان كاهش پیدا می‌كند و به مانند دیگر گروه‌ها می‌شود.

شما چی فکر می کنید اگه بدونید فقط یک سال دارای یک عشق آتشین هستید و بعد از اون خاکستری خواهد ماند که در بهترین وجه شاید شعله ای دز زیرش پنهان باشد اصلا واقعا می شه گفت احساس از کدام هورمون متولد میشه و کی می میره !

حرف آخر :

گویند بهشت با حور خوش است

من می گویم که آب انگور خوش است

این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار

کاواز دهل شنیدن از دور خوش است


ویرایش شده در یکشنبه 13 آذر 1384 و ساعت 11:12 ق.ظ

نوشته شده در یکشنبه 13 آذر 1384 و ساعت 09:12 ق.ظ توسط : ماهان

نظر ها () || [لینك مطلب]


» گل سیب ... عمومی ,

: یکشنبه 6 آذر 1384 :

روز نوشت :

 برگهای روبروی پنجره اتاق نارنجی و قرمز شده اند باد که می آید صدای التماسشان برای باقی ماندن بر شاخه بلند می شود خوب می شود احساس کرد که برگها از مرگ می ترسند . اینجا باران می آید گاهی هم آسمان آبی آفتابی است کلا نمی شود فهمید آن بالا ها چه خبر است و این پائین باد همچنان میوزد . پائیز همیشه افسانه ای و شگفت انگیز است هیچ فصلی را سراغ ندارم که به این راحتی بشود در آن با آدم های جدید آشنا شد انگار که این فصل برای همه دوستانی تازه هدیه می آورد .

نوشته دیگر :

من در روز چهارم اسفند ماه سال 1357 درست سه ماه قبل از اینکه برای اولین بار سوار هوا پیما بشم, در یکی از شهر های کوچک دانشجوی آلمان به اسم لان گسین به دنیا آمدم و بعد از سه ماه در اوایل سال 1358 که مصادف شد با اتمام تحصیلات پدرم, وقوع انقلاب, آغاز دلتنگی های مادرم و هفت ساله شدن خواهر بزرگم ما به کشور بازگشتیم
...
این نوشته قسمتی از زندگی نامه شقایق دهقان (سحرناز) هست که در سایت و وبلاگ ایشون خوندم ادامه متن رو در اینجا بخونید.

حرف آخر :

شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
 من در این خانه تنها تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
 ناگهان حس كردم
كه كسی
 آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
 می چكید از گل سیب


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در یکشنبه 6 آذر 1384 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : ماهان

نظر ها () || [لینك مطلب]


» قرنهای پیش از دوستی ... عمومی ,

: شنبه 28 آبان 1384 :

اول:
 از روی قانون گرایی یا ترس از پلیس و جریمه سعادت این رو داشتم که از ادبیات نوشته شده در پشت یک ماشین باری همراه با هوای مطبوع  استفاده ببرم . و پشت این ماشین چیزی نوشته شده بود که بهترین دلیل دیدم برای ننوشتن خودم در این چند روز ؛ ( هوای حوصله ابریست ) .

دوم:
 
قرنهای پیش از دوستی !

انسانهای روزگار کهن تنهایی را خوب تجربه کردند  ؛ برای خود شکار رفتند برای خود کشتند برای خود خوردند و برای یک تن زیستند . حاصل این تجربه با همه آن آزادی ها و بی قید بند بودن ها آن شد که سر انجام دنبال همنوعان خود گشتند و اجتماعات انسانی بنا بر نیاز  با هم بودن  به وجود آمد . نیاز   با هم بودن   برای دفاع در برابر طبیعت وحشی ؛ برای ساده تر زیستن ؛  برای تقسیم کار و سر انجام برای زندگی کردن  به جای زیستن بدون هدف.
 شاید هم صحبتی بزرگترین پدیده بوجود آمده بود . حال دیگر کسی بود برای گفتن و کسی بود برای شنیدن و حرفهای مکتوب شده بر روی دیوارهای سنگی غارها مجال بیان شدن یافته بود . انساها با همصحبتی رو به کمال پیش رفتند و میان همصحبتان خود کسانی را یافتند که باهم هم نظر بودند و احساسی جدیدی پدید آمد بجز آنچه از ترس و خشم و گرسنگی و تشنگی که درک کرده بودند احساس دوست داشتن و پیوندی که زایده این احساس بود: دوستی .
ادامه دارد...

آخر :

به شام تیره چه گویم که بهر تنگدلان
چراغ خنده خورشید هم غم انگیز است

به بیستون همه شب ناله های گوش خراش
ز تلخکامی شیرین و جور  پرویز  است.


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در شنبه 28 آبان 1384 و ساعت 11:11 ق.ظ توسط : ماهان

نظر ها () || [لینك مطلب]


» جامعه ... عمومی ,

: یکشنبه 8 آبان 1384 :

اول:

در مورد جامعه ای که توی اون داریم زندگی میکنیم چی فکر می کنیم ؟ جامعه ما جامعه بدی است یا جامعه نمونه و مناسبی است .

کسی می گفت جامعه ای که در آن زندگی می کنی را مثل یک کوه در نظر بگیر که روبروی تو ست . وقتی به کوه با فریاد حرف بدی را نسبت می دهی کوه نه یک بار که هزاران بار آن بد را به تو بر می گرداند و وقتی روبروی کوه سخن خوبی را می گویی کوه هزاران بار خوبی را به تو بر می گرداند !

دوم : این هم ماجرای جالبی است بخوانید !

میرزا ابولحسن خان شیرازی ( ایلچی ) از سوی فتحعلی شاه مامور شده بود که در سن پترزبورگ به دیدار تزار آلکساندر برود تا در مورد معاهده گلستان گفت گو کنند.

فتحعلی شاه دو زنجیر فیل را برای تزار فرستاده بود که باید از آن مناطق عبور داده می شدند و البته مردم آن سرزمین ها فیل ندیده بودند .

جالب در این است در هر منزلی که می رسیدند زنان بسیاری بر سر فیلها می ریختند و از زیر شکم فیلها آمد و شد می کردند.

چرای ماجرا به این بر می گردد که شهرت شده بود زنانی که حامله نمی شوند اگر از زیر شکم فیل عبور کنند بچه دار خواهند شد ! .

آخر :

از تو نپرسند درازای شب

آنکس داند که نخفتست دوش

حیف بود مردن بی عاشقی

تا نفسی داری نفسی بکوش


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در یکشنبه 8 آبان 1384 و ساعت 08:10 ق.ظ توسط : ماهان

نظر ها () || [لینك مطلب]


» مجنون شده ام از بهر خدا ... عمومی ,

: دوشنبه 2 آبان 1384 :

اول:

داستانش مشکل دارد . زیادی بزرگش کرده اند . مگر می شود از مردی مرده چیزی خواست ؟ خودشان را سر کار گذاشته اند که دنبالش می روند. اینها انگار عقل ندارن کاش کمی هم فکر داشتند آنوقت می رفتند به قانون انسانهای پوسیده درون قبر که کاری از دستشان بر نمی آید ایمان می آوردند . اینها دیوانه اند !

دوم:

می دانی دیوانه شدن هم عالمی دارد . نمی خواهم عاقل باشم نمی خواهم چرتکه بیندازم تا همه کارها درست در بیاید . می خواهم عاشق باشم مثل همه مردم . تا حالا دیده ای از عاشقی بپرسند چرا عاشق شده ای ؟ اصلا عاشقی چرا ندارد .

نمی خواهم رودخانه را بر عکس شنا کنم من هم با همین موج ها می روم . شاید دریا را بیشتر از کوهستان دوست داشته باشم.

سوم:

یک چیر را خوب نمی فهمم . نمی دانم چرا هر معادله ای که یک طرفش خدا باشد را باید حتما اثبات کرد ولی اگر معادله یک طرفش شیطان نشسته باشد نیازی به اثبات ندارد !.

آخر :

دل دیوانه ام دیوانه تر شی

خراب خانه ام ویرانه تر شی


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در دوشنبه 2 آبان 1384 و ساعت 06:10 ق.ظ توسط : ماهان

نظر ها () || [لینك مطلب]


» تفاهم ( نقل از وبلاگ گیسو کمند) ... عمومی ,

: پنجشنبه 28 مهر 1384 :

این مطلب رو از یک وبلاگ بسیار جالب و خواندنی انتخاب کردم به اسم گیسو کمند( امیدوارم راضی باشه !)

چند وقت پیش عروسی خواهر دوستم دعوت شدیم. ازین عروسیای بزرگ که همه چیشون رو اصول و برنامه ریزیه و خلاصه کلی دنگ و فنگ داره.

موقع شام که همه حواسشون به خوردن بود و کسی به کسی کاری نداشت دوستم دوید اومد پیشم و گفت پاشو بیا بریم باهات کار دارم. دنبالش رفتم پشت ساختمون تو باغ که دیدم عروسم وایساده و تا مارو دید زد زیر خنده و به خواهرش گفت این همه وقت رفتی فقط یه کمکی اوردی؟

که دوستم با حرص برگشت بهم گفت:

عروس خانم جیششون گرفته با این لباسم که نمی شه تنهایی بره دستشویی. باید بیای بریم کمکش لباسشو جمع و جور کنیم که به درو دیوار دستشویی نماله و کثیف کاری نشه.

باشه حتما". ولی حالا چرا یواشکی می خواد بره دستشویی؟ مگه عروس نمی شه به دستشویی احتیاج پیدا کنه؟

چرا بابا می شه، ولی نه اینکه از عصر تاحالا این دفعه ی پنجمش باشه!!!! آبرو نذاشته برامون. هر دفعه از یکی کمک خواستیم باهامون بیاد این دنباله ی لباسشو جمع و جور کنه. سر عقدم که یه ربع عاقدو معطل کردیم و گفتیم عروس رفته گل بچینه.

دوست من اینارو می گفت و من و خواهرشم غش کرده بودیم از خنده. خلاصه رفتیم تو دستشویی ته باغ ،چون هم فرنگی بود هم بزرگ بود و به قول عروس توش امکان مانور داشت! حالا دیگه بماند که چه جوری این سه چهار متر دنباله ی لباسو ما گرفتیم رو هوا و پشتمونو کردیم که عروس خانم کارشونو انجام بدن. دیگه آخرای کارش بود که دیدیم هی یکی داره در می زنه. اول محل نذاشتیم ولی یارو ول کن نبود. منم رفتم یه خرده لای درو باز کردم و تا خواستم اون کسیو که پشت دره یه جوری دست به سر کنم دیدم شخصی که شدیدا" عجله داره و می خواد هرچه زودتر وارد دستشویی بشه کسی جز جناب داماد محترم نیست.

دیگه با دیدن این صحنه خود عروس در حالی که شدیدا" خندش گرفته بود هی می گفت:

خیلی خوبه! تو هیچی که تفاهم نداشته باشیم تو شاشیدن خوب تفاهم داریم!


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در پنجشنبه 28 مهر 1384 و ساعت 09:10 ق.ظ توسط : ماهان

نظر ها () || [لینك مطلب]


» بد شانسی ... عمومی ,

: سه شنبه 26 مهر 1384 :

 

بیدار شدم . درد وحشتناکی تمام بدنم را گرفته بود . چشمانم را باز کردم و پرستاری را کنار تختم دیدم .او گفت آقای فوجیما خیلی شانس آوردید که از بمباران دو روز پیش هیروشیما جان سالم به در بردید حالا توی این بیمارستان در امانید .

به سختی پرسیدم : من کجا هستم؟

گفت: ناکازاکی.

توضیح: دو روز بعد از هیرو شیما ؛ ناکازاکی هدف بمب اتمی قرار گرفت .

نقل از روزنامه شرق


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در سه شنبه 26 مهر 1384 و ساعت 09:10 ق.ظ توسط : ماهان

نظر ها () || [لینك مطلب]


» بیماری وبلاگ آزاری حاد ... عمومی ,

: یکشنبه 24 مهر 1384 :

 

یکی از دوستام یک بیماری جدید در من کشف کرده و البته به تشخیص خودش اسم اون رو گذاشته بیماری وبلاگ آزاری و البته من دچار نوع حاد اون شدم . این بیماری مربوط می شود به کسانی که وبلاگ می نویسن و چند مدتی به نوشتن ادامه میدن بعد وقتی چند نفری بازدید کننده و نظر دهنده پیدا کردن وبلاگشون رو ترک می کنن و میرن یکی دیگه می سازن و دوباره روز از نو . نمونه اون هم همین حالا جلوی چشمتونه .

توضیح هم اینکه بیمار مورد اشاره وبلاگ نویسی رو از پرشین بلاگ با وبلاگ سفر پیاده رو یک سال و ۷ ماه پیش شروع کرد بعد از اون وبلاگ رو ترک کرده و عطر لیمو رو توی بلاگر نوشت و هم اکنون هم عطر لیمو رو توی این مکان که می بینید ادامه می ده .


ویرایش شده در - و ساعت -

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر 1384 و ساعت 09:10 ق.ظ توسط : ماهان

نظر ها () || [لینك مطلب]